| | | نويسنده: حميد کارگر يکشنبه 20 مرداد 1387 ساعت 10:43 صبح | | من و المپيک
سالهاي جنگ بود و من يک بچه مدرسه اي. تلويزيون 14 اينچ سياه و سفيدي داشتيم که شبي از شبها همه اهل خانه در برابر آن نشستيم و مجموعه اي از حرکات موزون و حجم سازي هاي انساني را در آن ديديم. المپيک سئول آغاز آشنايي من با اين پديده بود و از آن پس المپيک براي من اينگونه معنا شد. حالا هنوز هم افتتاحيه هاي المپيک براي من طعم خوش آن سالها را دارد و هنوز با حس کودکي کنجکاو و گرسنه، به بلعيدن تصاوير مشغول مي شوم. اين بار اما روز آدينه به تصاوير گزينشي و اندک، بسنده نکرديم و در برابر امواج بيگانه نشستيم تا افتتاحيه و حواشي آن را به تمامي بنگريم. و باز در اين ستون بر آنم تا به طرح پراکنده چند نکته بپردازم. الف) شبکه هاي رسمي چين از بامداد آدينه در خدمت پوشش خبري اين رويداد و حضور رهبران ملل گوناگون در پکن قرار داشتند. مراسم استقبال هو جينتائو (رييس جمهور چين) از سران کشورها ديدني و پر از نکته هاي درخور توجه بود که هر يک را به فراخور موضوع و زمان، در آينده برخواهم شمرد اما تنها چند اشاره به پاره اي از آنها: فضاهاي پذيرايي همه القاکننده عظمت و شکوه بود. سالني که سران براي ديدار با رييس جمهور چين و همسرش و گرفتن عکس يادگاري با آنها در آن به صف ايستاده بودند، سالني که ضيافت نهار در آن برپا بود، تصوير گسترده ديوار چين که بر پس زمينه حک شده بود و... نظم و ترتيب مراسم ديدني و مثال زدني بود. صبوري و متانت سران ملل و ميزبانان و برخورد يکسان و بي پيرايه ميزبان با همه مهمانان جالب بود. بوش و پوتين و سارکوزي انگار براي هوجينتائو فرقي با وزير خارجه فلان کشور کوچک حاشيه آفريقا نداشتند. با کوچک و بزرگ، مسلمان و مسيحي، دوست و دشمن به يک گونه دست داد، لبخند زد و عکس يادگاري گرفت. (هرچند در برخورد مهمانها با هم و يا با ميزبان تفاوتهايي ديده مي شد) حضور سران کشورهاي اسلامي در اين ديدار و ضيافت و به ويژه به خاطر حجاب همسرانشان به چشم مي آمد و در عين حال قابل تأمل بود. مقام مالزيايي و همسر محجبه اش بر سر همان ميزي نشستند که رييس جمهور چين، رييس جمهور آمريکا، نخست وزير ژاپن، نخست وزير روسيه و... نشسته بودند و به هنگام به نوشيدن مشروب و بر هم زدن جامها، با ريختن آب در جام، همپاي ديگران به ميزبان اداي احترام کردند. هم سنت خويش رعايت کردند و هم سنت ميزبان گرامي داشتند و البته جاي خود را نيز با ترک مراسم به ديگران نبخشيدند. ب) آيين گشايش المپيک به راستي ديدني و چشمگير بود و سرشار از نکته ها و درنگ گاهها. چيني ها به زيبايي از فرصت بهره برده و با آميختن سنتهاي کهن خود با فناوري هاي روز دنيا، پيشينه ديرين خود را در برابر چشمان ميليونها بيننده به نمايش در آورده و خود را شناساندند. ياد تساي لون را که بيش از دوهزاره از اختراع ارزشمندش "کاغذ" مي گذرد گرامي داشتند و نماد کاغذ طوماري شکلي را از آغاز تا پايان مراسم در شکلهاي مختلف به تصوير کشيدند. نور، صدا، تصوير، رقص، موسيقي، معماري، ورزش، نمايش، طراحي و... همه را به خدمت گرفتند تا بيننده را مسحور کرده و فرهنگ و تمدن خويش را به جهانيان عرضه کنند. و همه چيز دقيق، منظم، هماهنگ، هماهنگ و هماهنگ. مي توانيد مراسمي را در ايران تصور کنيد که به هنگام و بي تأخير آغاز شود؟ در آستانه افتتاح به دنبال قاري و مسوول سمعي، بصري و قيچي و... نباشند؟ بلندگوها سالم باشند و بدون قطع و وصل يا سوت کشيدنهاي گوش آزار کار کنند؟ گوينده و سخنران براي اطمينان از صحت ميکروفون چندبار در آن فوت نکند يا با دست بر سر آن نکوبد؟ ... با اين سنجش بهتر مي توان به نظم، دقت و سلامت اجراي افتتاحيه المپيک پي برد و مجذوب آن شد. هيجان و تشنگي ام براي ديدن رژه ايران هر لحظه فزوني مي يافت و اميدوار بودم که بر غرورم بيفزايد. رنگ پوشش ورزشکاران ايراني را که ديدم آسوده شدم که اين بار تنوعي حاصل شده و دست از آن کت و شلوارهاي رنگ مرده و بي روح هميشگي برداشته اند و رنگي نشاط آور به تن دارند. پرچم دارمان را هم که ديدم خرسند شدم که اين بار از بانوان است و مي تواند پيام رسان اين حکايت باشد که زن در جامعه ايراني حضور دارد و نيز اينکه هما حسيني لبخند بر لب داشت و تفاوت داشت با چهره مغموم و افسرده آرش ميراسماعيلي در المپيک آتن. اما آهي هم از نهادم برخاست که چرا تصوير رژه تيم ايران کوتاهتر از ديگران بود و برخي کشورهايي که سه چهار ورزشکار بيشتر نداشتند، زمان بيشتري را به خود اختصاص داده بودند؟ چرا زيرنويسي که نام کشورها را براي بينندگان اعلام مي کرد به هنگام عبور تيم ايران نيامد و نام ايرانمان را حک نکرد؟ چرا دوربينها به هنگام رژه ايراني ها، هيأت عالي رتبه ايراني را که ظاهراً معاون رييس جمهور و رييس ورزش کشور در صدر آن بود نشان ندادند؟ (در حاليکه ديگر سران به هنگام عبور ورزشکارانشان به تشويق مي ايستادند و دوربينها بر آنها زوم مي کردند). چرا سروصدا، هياهو و تشويق حاضران در ورزشگاه به هنگام عبور برخي تيمها آشکارا بلند بود ولي ورزشکاران ما در سکوت رژه رفتند؟ (به ويژه وقتي نام عراق در بلندگوي ورزشگاه اعلام شد، تشويقها بسيار بارز بود و به فاصله کوتاهي ورزشکاران ما عبور کردند که تفاوت تشويقها عيان مي شد). چرا؟ چرا رسانه ملي با قطع ناگهاني و بي سليقه تصاوير، سوهاني براي کشيدن بر روان مخاطبان به دست گرفته بود؟ چرا قطعها به گونه اي بود که مجري مي ماند چه کند و چه بگويد؟ (و انصافاً کاري سخت برعهده داشت). اگر چيني ها از مردم شرق نبودند که پوشيدگي از سنن آنها بوده است، حجم تصاوير قابل پخش تا چه اندازه کاهش مي يافت؟ چرا کشتي گيران مهمان ويژه برنامه بودند و آيا نمي شد چند کارشناس آشنا به تاريخ، فرهنگ و تمدن چين براي واکاوي نمادهاي به کار رفته در مراسم دعوت شوند و يا هنرمنداني آشنا به صدا و تصوير و جلوه هاي ويژه، تا از ارزشهاي صحنه هاي ساخته شده بگويند؟ و آخر اينکه شايد تصاوير بديع افتتاحيه المپيک چين را از ياد ببرم، (چنانکه سيدني و آتلانتا و آتن برايم کمرنگ شده اند) اما هنوز آن تصاوير کوچک و سياه و سفيد المپيک سئول برايم حلاوت ديگري دارد. | | نظرات شما () | | | | | نويسنده: حميد کارگر چهارشنبه 16 مرداد 1387 ساعت 9:58 صبح | | رسانه به سان مخدر
فردا روز خبرنگار است. روز آينه هاي اجتماع، نورافکن هاي جامعه، بيدارگران و هشيارسازان افکار عمومي، ذهنهاي کاوشگر و تيزبين توده ها و.... اين روزها جاي جاي کشور پر است از آيين هاي تجليل از خبرنگاران و تمجيدهاي عجيب و غريب از آنها که نه ديروز از اين حرفها خبري بود و نه فردا از اين سخنان در ذهن حتي گوينده آن اثري باقي خواهد ماند! مي گويند و مي گذرند تا اين مناسبت را هم پاس داشته باشند! سازمانها و ادارات خبرنگار را فرامي خوانند و شايد هديه اي همراهش کنند که معناي آن نه سپاس، که تقاضا براي همراهي بيشتر و نقد کمتر است و يا پوشش خبري بهتر اندک کاري که مي کنند! اين مسوول و آن مقام به تجليل و تقدير از خبرنگار مي پردازند حال آنکه بيشتر نگاهي ابزاري به او دارند و او را اهرمي براي پيشرفت، وجيه المله شدن، کسب راي در انتخابهاي آتي، ترفيع گرفتن و...مي پندارند. سخن کوتاه کنم که پيش از اين در يادداشت "ما روزنامه نگاريم" در باب اين مناسبت نوشته ام اما مايلم در نقدي درون گروهي با دوستان خبرنگار خودم به بيان يک دغدغه بپردازم: نقش تخديرگر رسانه. سوار بر اتوبوس، درون تاکسي، توي صف نان، در يک مهماني و هرجايي که چند نفري از مردم به هم سخني مشغول باشند، خواه ناخواه رشته گفتار به مسايل سياسي، اقتصادي و اجتماعي جامعه کشيده مي شود و مي بينيد که پير و جوان، باسواد و بي سواد همگي در نقش کارشناساني متبحر و کارآزموده به اظهارنظر مي پردازند. نقدهايي روا و ناروا درباره بي تدبيري ها، نا به ساماني هاي جامعه، تنگي معيشت مردم، پارتي بازي ها و زد و بندها، آشفتگي وضعيت فرهنگي، تصميم گيريهاي يک شبه، و... مطرح مي شود و همگي سر به تأسف تکان مي دهند. بيننده ثالثي اگر شاهد ماجرا باشد، مي پندارد اين همه دانايي چرا به عملي منتهي نمي شود و چرا اصلاح صورت نمي پذيرد؟! اين شهروندان آگاه پس چگونه مطيع تصميمهاي مديراني هستند که اين همه انتقاد به آنها وارد است؟! بخش اعظمي از پاسخ در فرار از "دردسر" نهفته است. ما حاضريم در محافل خصوصي و حتي جمعهاي محدود عمومي نق بزنيم اما از هزينه هاي انتقاد رسمي و آشکار گريزانيم. غر مي زنيم اما از اعتراض مدني روي بر مي تابيم. اما در اين نوشتار مي خواهم به بخش ديگري از پاسخ اشاره اي کنم که همانا نقش تخديري رسانه هاست. رسانه ها در اين نقش ناهنجار خود، "آگاهي" را جايگزين "عمل" مي کنند. "ميل به دانستن"، جاي "تمايل به عمل کردن" را مي گيرد. "دانش" به جاي "کنش" مي نشيند. رسانه ها انبوهي از اطلاعات را بر سر مخاطبان مي ريزند. در نتيجه شهروندان آگاه و مطلع بوده و همچنان با علاقه اخبار را از مجاري گوناگون پيگيري مي کنند و در برابر اين انباشت اطلاعات به رضايت و خشنودي مي رسند. فرد مطلع مي شود و چون يک معتاد به مواد مخدر، هميشه به دنبال آخرين خبرها مي رود و با خبريافتن هاي مکرر به احساس کاذب ايمني و سرخوشي مي رسد. بي حالي، رخوت، خمودگي، بي تحرکي و انفعال سياسي و اجتماعي حاصل چنين تخديري است. شهروندان بر اين گمان قرار مي گيرند که اين آگاهي در همه جامعه حضور دارد پس لابد شخص، گروه، حزب و يا سازماني دست به کار خواهد شد و مشکل را رفع خواهد کرد. مي پندارند وقتي همه مردم معضلات جامعه را مي شناسند، مگر مي شود مسوولان ندانند؟! مگر ممکن است که احزاب و نهادهاي مملکتي ندانند؟! و بر همين پايه خود سرشار از خشنودي دانستن، ميلي به عمل ندارند و راکد مي شوند. اينگونه است که انفعال، جاي فعاليت را مي گيرد و نقش عمده اين رويداد را رسانه هاي هشيارساز و آگاهي بخش موجب شده اند! براي کاهش نقش تخديرگر رسانه ها چه بايد کرد؟ | | نظرات شما () | | | | | نويسنده: حميد کارگر شنبه 12 مرداد 1387 ساعت 8:28 صبح | | رقاص پايتخت
داشت مي رقصيد. توي پارتي؟ در مهماني؟ تولد؟ عروسي؟ نه! سر يکي از چهارراه هاي پايتخت. از خراسان آمده بود و باشنده تهران بود. کسي پرسيد: چرا مي رقصي؟ گفت: چاره چيست؟ راه ديگري براي فرار از فقر و درماندگي نيافته ام. مي خواهم به هر طريق ممکن پولي به خانه ببرم تا زنم آسوده باشد و به بيراهه نيفتد. اين تصاوير و گفت و گو را که به نعمت بلوتوث ديدم، در خود فشرده شدم. رقصي نه از دلخوشي که از بيچارگي. پايکوبي و دست افشاني نه از شادماني که از سر درد و رنج و گرفتاري. و ما همچنان به خود مي باليم که مسلمانيم، که پيرو رسولي هستيم که بي خبري از حال همسايه را و در انديشه وضع مسلماني ديگر نبودن را با خروج از اسلام برابر مي دانست، که ايراني هستيم با فرهنگي کهن و پيشينه اي پر افتخار، که پيشينيان باستاني مان هم حقوق بشر را پاس مي داشته اند و برده داري و بهره کشي را نکوهيده شمرده اند، که کشوري داريم ثروتمند و سرشار از نفت و گاز و منابع ديگر، که سعدي مان بني آدم را اعضاي يک پيکر خوانده است، که... | | نظرات شما () | | | | | نويسنده: حميد کارگر سهشنبه 8 مرداد 1387 ساعت 9:8 صبح | | نزول آيه "اقراء" به قاب قامت نور
به گمانم چاپ سال 49 بود. کتابچه اي با نام "انشا و نامه نگاري فارسي" که در ميان کتابهاي پدرم يافتم. سالهاي دبستان بارها و بارها نوشته هاي آنرا با لذت مي خواندم. بيشتر برگزيده متون منثور و منظوم ادباي معاصر بود از نفيسي و هدايت گرفته تا اخوان و شاملو. کم و بيش حافظ آن متون شده بودم و بي گمانم که اگر امروز توانسته ام دستي به قلم ببرم در سايه اثرپذيري از آن کتاب بوده است. در ميان آن شعر و نثرها، شعري درازدامن بود از موسوي گرمارودي در بازخواني رويداد مبعث پيامبر خاتم: غروبي سخت دلگير است و من بنشسته ام اينجا کنار غار پرت و ساکتي تنها که مي گويند روزي روزگاري مهبط وحي خدا بوده است و نام آن حرا بوده است... شاعر به زيبايي اوضاع آن روزگار سرزمين حجاز را وصف کرده بود و خود را شاهد نيايشهاي محمد و گلايه هاي او از زمانه گرفته بود تا آنجا که جبرييل به نزدش مي آيد و بار امانت بر دوشش مي نهد. شيفته اين شعر بودم و آنقدر خوانده بودمش که همه اش را حفظ بودم. هرسال، گاه مبعث که مي شد، به بازخواني اش مي نشستم و حتي در مدرسه و دانشگاه نيز در جشنهاي مبعث پاي ثابت برنامه ها من بودم و اين شعر. اين بود تا سال 78 که با جمعي از دوستان رهسپار حجاز شديم. از روز نخست به هم اتاقي خود گفتم که من بايد به غار حرا بروم. پرس و جو که کرديم، گفتند که کاروانها را تا پاي کوه نور مي برند و بر مي گردانند و اگر کسي مشتاق رفتن به غار باشد بايد که خود راهي شود؛ آن هم نه هر ساعتي که آفتاب مکه و سنگهاي داغ امان نمي دهند. دوستان همگي مايل شدند به رويت غار و قرار بر اين شد که سحرگاهان چند نفري هايسي را کرايه کنيم و عازم شويم. و من سرخوش بودم و سرمست که وصال نزديک است. و خوابي سخت من و هم اتاقي ام را فراگرفت و جامانديم. دوستان ديگر به گمان اينکه ما بي ميل به اين کوه پيمايي هستيم، خود رفته بودند و نيمروز که ديديمشان، تصاويري را که با هندي کم گرفته بودند نشانمان دادند که چه جمعيت پرشماري بر کناره غار بودند و روضه خواني داشتند و مجال نمازگزاردن در غار به راحتي فراهم نبوده و.... و من در خود فرو رفتم که خدايا اين چه رسمي است؟ هيچ يک از اينان به شيفتگي من بر ديدن غار حرا نبودند و سالهاي بسيار را با چنين اشتياقي طي نکرده اند. پس چرا جنين شد؟ سيد هم اتاقي هم که بس در گوشش خوانده بودم، به شيفتگي من رسيده بود، هم پيمان من شد که راهي شويم. اما زمان اندک بود. آن شب وسايلمان را براي ارسال به فرودگاه جده تحويل داديم و صبح فردا قرار بود به ايران بازگرديم. خواب به چشمم نمي آمد. پيش از اذان در مسجدالحرام بوديم و با به جا آوردن دوگانه، با کرايه کردن تاکسي راهي جبل النور شديم. هرچه بر دامنه کوه بالاتر مي رفتيم، ضربان قلبم بيشتر مي شد، سينه ام در حال انفجار بود."باز مي لرزد دلم، دستم، باز گويي در هواي ديگري هستم،..." و غار را ديدم. حفره اي که گويي از روي هم افتادن تخته سنگها پديد آمده بود و از روزنه انتهاي آن، کعبه ديده مي شد. غار خلوت بود و از جمعيتي که در هندي کم دوستان ديده بودم خبري نبود. غار ما را به نماز مي خواند. دستانم با وضو تازه شده بود، دلم در هواي محمد عاشق شد، نگاهم از شکاف غار به مسجدالحرام گره خورد و تکبير گفتم. چه لحظه هاي زيبايي بود، اگر گره نگاه بر گره زلف او نبود، کجا مي شد "نماز" را "ناز" خواند و "نياز" را فهميد؟ بگذار پريشان گوهاي پريشان باف هرچه مي خواهند بگويند اما من در آن لحظات عشق را مي فهميدم. چون کودکي بودم که پس از سالها دوري در آغوش مادرش جاي گرفته. همين حالا هم که انگشتانم بر صفحه کليد به رقص آمده، رعشه بر اندام دارم و قلبي پر ضربان در سينه و موهايي بر بدن راست شده. نماز را که خواندم، بر کناره غار ايستادم و شعر موسوي گرمارودي را خواندم. چقدر دلچسب بود. ...و من بنشسته ام اينجا کنار غار پرت و ساکتي تنها که مي گويند روزي روزگاري مهبط وحي خدا بوده است و نام آن حرا بوده است و دور من صدايي نيست از هيچ سويي رد پايي نيست... همان است اوست، مي آيد يتيم مکه، چوپانک، جوانک، جواني از بني هاشم و بازرگان راه مکه و شامات، امين، آن پاکدل، آن مرد و شوي برترين بانو خديجه همان کس کو به جز حق را نمي گويد و جز حق را نمي پويد... محمد اوست. .... مبعث نور فرخنده باد | | نظرات شما () | | | | | نويسنده: حميد کارگر شنبه 5 مرداد 1387 ساعت 1:53 عصر | | حکايت سازدهني و اميرو
ديشب شبکه 3 سيما يکي از بهترين فيلمهاي تاريخ سينماي ايران و ساخته به يادماندني امير نادري را در برنامه صد فيلم به نمايش درآورد. "ساز دهني" توليد سال 1352 است که براي قديمي ترها سرشار از عطر خاطره و طعم نوستالژي است. الف) داستان از اين قرار است که "اميرو" پسرکي ساده و سرشار از جنب و جوش در حوالي بوشهر زندگي مي کند و "عبدل" نوجواني است که پدرش، براي آنکه او را به ختنه کردن راضي کند، يک ساز دهني به او مي دهد. بچه هاي بندر به سازدهني علاقه مند مي شوند و حاضرند براي چند ثانيه ساز زدن هر کاري براي عبدل انجام دهند. اميرو بيش از ديگران به ساز علاقه مند مي شود و بيش از ديگران به عبدل کولي مي دهد. تحقيرهاي پياپي موجب مي شود که اميرو در سکوت اشک بريزد و سرانجام ساز دهني را ربوده و به دريا مي اندازد. ب) "ساز دهني" در سالهاي نخست پس از انقلاب به عنوان نمايشي از رابطه طبقه حاکم با مردم در پيش از انقلاب شناخته ميشد. اين تعبير در آن سالها که ايرانيان لبريز از احساسات ضد استعماري و ضد استثماري بودند، خريدار فراواني داشت و به دلها مي نشست. اما نمايش دوباره شاهکار امير نادري از جعبه جادو نشان ميدهد که او چگونه فرهنگ ظلمپذيري ما را به تصوير کشيده است. "ساز دهني" را نه تنها مي توان روايت روابط بين کشورهاي شمال و جنوب دانست، بلکه نمايانگر واضح روابط بين انسانها در کشورهاي جهان سوم نيز هست. ما چه راحت به دلخوشي نواختن کوتاه زمان سازي به زير يوغ استحمار مي رويم! پ) فردي که رانتي در اختيار دارد (بي آنکه براي بهدست آوردنش زحمتي کشيده باشد) بر گرده ديگران سوار است و نه تنها بر اين پايه بساط تفريح و سرگرمي به راه انداخته، بلکه مايحتاج و نيازهاي خود را هم برطرف ميسازد و حتي گامي فراتر از آن مينهد و از "اميرو" (نيروي جامعه) سواري ميگيرد. با اينکه سالها از زمان ساخت اين فيلم ميگذرد، ميتوان تيزهوشي نادري را در روايت ويژگيهاي جوامع عقبمانده مشاهده کرد. هنوز هم چه بسيارند از تحصيلکردگان و نخبگان جامعه که آلت دست فرودستتر از خود شدهاند و به اميد پست و پروژه و رانت مشغول سواري دادن هستند و اتفاقا هر چه فربهتر باشند، تمايل حاکمان به سواري گرفتن از اينان هم بيشتر خواهد بود. امير نادري اين جوامع و قواعد آن را به خوبي ميشناسد و ميداند که در چنين کشورهايي حاکمان لزوما داراي استعداد و توانايي بيشتري نيست. عبدل، کم استعداد و حتي ناتوان است و تنها در اختيار داشتن منبعي (سازدهني باشد يا نفت، قدرت نظامي يا...) باعث برتري او بر ديگران شده است. اما هم اوست که حکمراني ميکند و براي لحظهاي در اختيار گذاردن سازدهنياش ديگران (و عقايد و آراي آنها) را به بازي ميگيرد. جامعه به تصوير کشيده شده در "سازدهني" بيمار است. در اين جامعه هرکس به کار خود مشغول است و عدهاي هم مشغول سواري دادن هستند، اما بيشتر مردم نسبت به آنچه در اطرافشان مي گذرد اهميتي نمي دهند و يا به بازيهاي بيهدف مشغولند که اين هم يکي از مهمترين ويژگيهاي جوامع عقبمانده جهان سوم است. بازي و سواري دادن و سواري گرفتن تا جايي ادامه دارد که طبقه مورد ستم در جامعه به منبع اصلي قدرت دست پيدا ميکند و قصد نابودي آن ميکند. حالا ديگر عبدل هيچ قدرتي ندارد و اين اميروست که قصد دارد ديوانهوار همه اتفاقات و رسواييهاي گذشته را تلافي کند. ت)ساز دهني فيلمي دردناک و البته آموزنده است که دل را به درد مي آورد، گاه به گاه اشک را جاري مي سازد، ذهن را هشيار مي کند، سادگي را به تصوير مي کشد، فقر و نداري ظاهري و نيز عجز و ناتواني معنوي را توأمان نمايش مي دهد، به صورتي استعاري شيوههاي استثمار و بردهکشي در جوامع عقب مانده را بيان مي کند، ... و در پايان فيلم هم با به دور افکندن آنچه مظهر استثمار به شمار مي آيد، آزادي از يوغ برده داري را نويد مي دهد. ث)چرا امروز سينماي ايران نادري را ندارد؟ | | نظرات شما () | | | | | نويسنده: حميد کارگر شنبه 1 تير 1387 ساعت 2:11 عصر | | شرمندگي فرشتگان را ديدم
باز منم و اين صفحه کليد و تسبيحي از واژه ها. باز منم و سحري که بي خويشتنم کرده است. مستي در جام و مي جود در وجود. باز در دشتي از واژه هاي نجيب حيرانم و مي خواهم نجيب ترين ها را کنار هم بچينم تا دسته گلي درست شود براي مهرباني. واژه هايم دارند بي تابي مي کنند. لباس شوق پوشيده اند و مشتاقانه گردم را گرفته اند. شتاب رژه رفتنشان در ذهنم آنچنان است که انگشتانم را ياراي ثبتشان نيست. و با اين همه افسوس که مطمئن هستم نمي توانم چنانکه حق مطلب ادا شود، رديفشان کنم. قصه از دو شب پيش مي گويم. شب آدينه بود. شب از نيمه گذشته بود و من حال خوشي داشتم. احساس سبکي ناب پرواز يک کبوتر در من جاري بود. لحظه هاي زيبايي را نفس مي کشيدم. خدايا اين آسمان چقدر سرسبز است. چقدر اين زمين و اين آسمان عزيز است. اصلا انگار قلب آسمان همينجاست. چقدر اينجا چشمه جاري است. فرشته ها را مي بينم که مي آيند و کوزه هايشان را از اين چشمه هاي گواراي مهرباني پر مي کنند. هي مي روند و هي مي آيند. و هر بار مهربانتر و شرمنده تر از پيش. انگار روزهاي آغازين خلقت را به ياد مي آورند که با خدا بر سر خلق بشر چون و چرا مي کردند. حالا انگار شرمنده و متواضع بر آدم سجده مي کنند. فرشته ها همگي شرمنده آدمها بودند. اينجا دلها همه در هواي مهرباني عاشق شده اند. اينجا آمده اند تا از نفس به نفس هم بدهند. اينجا "جشن نفس" است. سرمايه عمر آدمي يک نفس است آن يک نفس از براي يک هم نفس است شب آدينه مهمان جشن نفس بودم. انگار آن چند ساعت را در اين دنيا نبودم. سبک شدم. حتي اگر احساس باشد و نه عقل، حتي اگر تلقين باشد يا هر چيز ديگر، حتي اگر دلخوشکنک باشد و... باز هم خوشحالم. وقتي رضوانه خردسال با آن تنفس پرمشکل سخن مي گفت، وقتي چشمهاي خيس و باران خورده اطرافيان را مي ديدم، وقتي ضجه هاي مادران داغدار و در عين حال خرسند را مي ديدم، وقتي ايثار را تماشا مي کردم، وقتي ...، بارها و بارها مو بر اندامم راست شد. بارها تنم لرزيد و رعشه بر بدنم افتاد. اين واژه ها عجيب بي تابي مي کنند. نمي دانم از کجاي ماجرا بگويم. آخر ما ايراني ها به مرده پرستي و مهربان شدن پس از مرگ معروفيم. مراسم و برنامه هاي سوگ و ختم برايمان مهم تر از تولد و عروسي است. غسل و کفن و نماز ميت و سوم و هفتم و چهلم و سال و عيد اول و... را عجيب قدر مي نهيم. مثل مردم ديگر بلاد نيستيم که جنازه را بسوزانيم و خاکستر به دريا افکنيم. پس از سالها به يافتن جسد عزيزانمان و لمس تکه استخواني از آنان حيات مي يابيم. مرده شوي را نشتر مي زنيم که هاي مرده مرا عزيز دار و به آرامي بشوي. قبرکن را التماس مي کنيم که گور را فراختر ساز و... حال وقتي ما چنين مردماني به پاره پاره شدن عزيزمان رضا دهيم و اعضاي بدنش را هديه ديگران سازيم، ارزشش بيش از ديگر آدميان است و تأمل در آن افزون تر. داشتم به بغل دستي ام از اين حرفها مي زدم که مرد ديگري در کنارم بود و شنيد و گفت که اين کار خيلي ارزشمند است. با بغض و اشک و آه به همسرش اشاره کرد که اين بانو سالها مشکل قلبي داشت و پزشکان براي درمانش گفتند بايد به ينگه دنيا بروي با 200 ميليون تومان هزينه و حالا قلب کسي که نمي دانيم کيست در سينه اش مي تپد و آمده ايم براي سپاسگزاري. وقتي بانويش را فراخواندند تا خانواده اهداکننده قلب را باز شناسد، مرد يکپارچه شور و اشک بود و دختر و پسرش که حالا مادر را به سلامت در کنار داشتند، سراپا گريه و پهناي صورتي پر از اشک. و آن سوي ماجرا مادري که قلب دختر مرگ مغزي شده اش را به اين بانو بخشيده بود، چنانش در بغل گرفت و زار مي زد و "ناجيه"اش مي خواند که قلب از سينه همه بينندگان در حال به در آمدن بود. جشن نفس پر بود از حضور هنرمندان و بازيگران و خوانندگان و... اما آنچه در ذهن ها ماندگار است، اشکهاي شوقي است که ريخته شد، زندگي هايي است که تازه مي شد، حياتي است که تداوم مي يافت و... کاش اين بدن ما که امروز شايد گره از کار فرو بسته خلق باز نمي کند، پس از مرگمان به کار کسي آيد، سايه مادري را بر سر فرزندانش حفظ کند، طفلي را به آغوش والدينش بازگرداند و... آنانکه مي خواهند همراه اين موج زيباي مهرباني شوند مي توانند با شماره 20109966 در بيمارستان مسيح دانشوري تماس بگيرند و يا به پايگاه اينترنتي www.iran-ehda.com سر بزنند. | | نظرات شما () | | |
| | فهرست | | | | | | | | | | | 15564 :مجموع بازديدها | | 14 :بازديد امروز | | 7 :بازديد ديروز | | | | | | موضوعات وبلاگ | | | | | درباره خودم حميد کارگر[61]ايراني ام و شيفته اين خاک
مسلمانم و دلباخته اين دين
شيعه ام و اميدوار به لطف خداوندگار | | | | |