سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
جنبش (واژه واژه حرف دل)


27/2/91
9:55 صبح

حاشیه های نمایشگاه

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: سفرنامه

حاشیه های نمایشگاه


یادداشت‌های پراکنده از دیدار با کشور چکمه پوش (پسین روز سوم)


شروع به عکاسی از تک تک غرفه های موجود در نمایشگاه می کنم. کالاهایی که به عنوان کالای لوکس به نمایشگاه راه یافته اند، نوع چیدمان غرفه ها، تنوع و تعداد کالای عرضه شده در هر غرفه، شیوه نورپردازی روی کالاها، میزان تأکید بر نام و برند کالاها و... هریک می تواند به کار هموطنانم بیاید.
عکاسی می کنم تا مجموعه تصاویر را در اختیار همکاران اداری قرار دهم تا بی آنکه در نمایشگاه حضور یافته باشند، بدانند که حال و هوای نمایشگاه چگونه بوده و در تجربه های مشابه چه راهی پیش رو دارند. تا تفاوت های اسلوب برگزاری نمایشگاه در آن سوی مرزهای خودی را با نمایشگاه های داخلی دریابند و این ویژگی ها به خوبی به هیأت های اعزامی به خارج از کشور انتقال یابد.
و در این میان برخی حواشی هم توجهم را جلب می کند. مثل غرفه ای که به عرضه کفش های مردانه دست دوز می پرداخت و وقتی بهای ارزان ترین کفشش را پرسیدم به خالی بودن جیبم خندیدم چرا که ارزان ترین کفش او بیش از یک میلیون تومان می ارزید!
و یا مثل غرفه ای که لباس گربه و سگ می فروخت و البسه ای کوچک که به پوشش نوزادان می مانست را به بهایی گزاف عرضه می کرد و طرفه آن که با وجود اخباری که مدام از بحران اقتصادی اروپا و ایتالیا به گوش می رسید، مشتری هم کم نداشت!
و یا مثلاً اینکه در هیچ غرفه ای، غرفه داران کالای خود را از مرز فرضی و چارچوب قراردادی غرفه شان خارج نکرده بودند (به عکس نمایشگاه های ایرانی که همه راهروها و فضاهای اطراف غرفه به اشغال غرفه داران در می آید و سد معبر امری طبیعی است!) و جالب آنکه وقتی یکی از غرفه داران ایرانی فرشی نفیس و دایره ای شکل را بر زمین مقابل غرفه خود پهن کرد، با آنکه جلوه و زیبایی خاصی به آن بخش از نمایشگاه بخشیده بود با خطاب و عتاب مجریان نمایشگاه رو به رو شد و هزار ادله آوردند که این کار درست نیست و اگر خدای ناکرده پای بازدیدکننده ای به این فرش گیر کند و زمین بخورد آیا پاسخگو خواهی بود؟!نمایشگاه با کفپوش سپید
و به گمانم مهمترین حاشیه، مفروش شدن نمایشگاه با موکت سفید بود. سفیدی ای که تا آخرین لحظه برپایی نمایشگاه به قوت خود باقی بود و ذره ای پاکیزگی اش خدشه دار نشد.
برای آنان که مجموعه های نمایشگاهی گوناگونی را در شهرهای مختلف کشورمان دیده اند و یا برای مجریان نمایشگاهی آشکار است که از چه سخن می گویم. در ایران ما با آنکه به رسم معمول برای هر نمایشگاه مهم و در خور توجهی از موکت نو و تازه استفاده می شود و معمولاً روکشی نایلونی تا پیش از گشایش رسمی نمایشگاه از آلوده شدن آن پیشگیری می کند و با آنکه اغلب از موکت هایی به رنگ تیره استفاده می شود و با آنکه مدام نظافتچی هایی با در دست داشتن جاروبرقی به رفت و روب مشغولند و... اما شاهدیم که باز هم گرد و خاک و انواعی از آلودگی همراه همیشگی کفپوش هاست.
حال ایتالیا و شهر ورونا را آن هم در بارانی ترین ایام سال تصور کنید که برگزارکنندگان نمایشگاهش با چه ریسکی پذیرای کفش های احتمالاً گل آلود بازدیدکنندگان می شوند و موکت سفید در برابرشان پهن می کنند!
 تدبیر آسانی اندیشیده شده بود: وقتی قصد ورود به سالن های سرپوشیده نمایشگاه را داشتید، پس از عبور از گذرگاهی که با قرار دادن بلیت یا کارت ورودی روی دستگاهی بر شما باز می شد، ناگزیر قدم بر کفپوشی سیاه رنگ و زیبا با پرزهای بلند می گذاشتید که شما را به سوی درهای ورودی هدایت می کرد. همین گام برداشتن روی این کفپوش برای پاکیزه کردن کف کفش ها کافی بود و حالا می شد آسوده خاطر بر موکت سفید قدم نهاد.




18/2/91
9:3 صبح

بر فراز ونیز

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: سفرنامه

بر فراز ونیز


یادداشت‌های پراکنده از دیدار با کشور چکمه پوش (ادامه روز سوم)


پس از درنگی در میدان سن مارکو به کلیسای بزرگی که در کناره میدان قرار دارد وارد می شویم. پرشمارند گردشگرانی که در حال بازدید از این کلیسا هستند و بیش از همه گروهی پرتعداد از گردشگران چینی جلب توجه می کنند که هدفون در گوش به توضیحات نجواگونه راهنمایشان گوش سپرده اند.
آقای میرمهدی در همان بدو ورود تذکر می گیرد که به احترام مکان مذهبی کلاه از سر بردارد و محو در زیبایی بنا می شویم. کلیسا پر است از نقاشی ها و آثار دیدنی.
آن سوتر از کلیسا و در ضلع دیگری از میدان سن مارکو، برج ناقوس قرار دارد. هر یک با پرداخت 8 یورو اذن ورود به برج را می یابیم و با آسانسور تا ارتفاع 60 متری بالا می رویم و البته تا رسیدن به نوک برج 40 متر دیگر فاصله باقیست. از بالای برج چشم انداز عمومی ونیز دیده می شود و انصاف باید داد که زیبا و خاص است. وجه غالب این چشم انداز آب است و شیروانی های نارنجی رنگ.
ابزار ترجمه سخنگویی هم در اختیار گردشگران قرار می گیرد که ابنیه ونیز و ویژگی های آن را به 5 زبان برگردان می کند. آن بالا، در کنار 4 ناقوس غول پیکر، دوربین هایی نیز مستقر است که اگر مایل باشی می توانی دیدنی های ونیز را از فاصله نزدیکتری سیاحت کنی.
هرچند جذابیت های بصری و تازگی های این شهر دیدنی خستگی را از یادمان برده و تاب و توانی فزاینده به پاهایمان داده است اما کم کم گاه بازگشت فرا می رسد و این بار سوار بر قایق مسیر رفته را تا ایستگاه راه آهن باز می گردیم. قایقی که مرا به یاد مترو تهران می اندازد و نقشه ای همانند نقشه راهنمای خطوط مترو بر دیواره خود دارد و ایستگاه به ایستگاه برای سوار و پیاده کردن مسافران پهلو می گیرد.
در ایستگاه راه آهن برای غلبه بر گرسنگی به سراغ رستورانی می رویم که انواع اطعمه و اشربه را تدارک دیده است و برای جستن گوشتی جز خوک به سراغ برگری از گوشت بوقلمون می رویم که به شیوه ترکی پخت شده و نام Kebab   بر آن نهاده اند.
پسین آن روز باز راهی نمایشگاه کالاهای لوکس شدیم.




2/2/91
10:3 صبح

قدم زدن در شهر بدون خودرو

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: سفرنامه

قدم زدن در شهر بدون خودرو


یادداشت‌های پراکنده از دیدار با کشور چکمه پوش (روز سوم)


چند قرن پیش جوانی ایتالیایی در کنار پدر و عموی خود بار تجارت بست و تا شرق دور و سرزمین مغولان سفر کرد. حاصل این سفر دور و دراز، افزوده شدن لقب "جهانگرد" بر عنوان "تاجر" بود تا ما امروز "مارکوپولو" را بدین دو صفت بازشناسیم و "ونیز" هم ما را به یاد او بیندازد.
وقتی در سال های کودکی و نوجوانی کارتون سفرهای مارکوپولو را می دیدم و کتابش را می خواندم، تصور حضور در ونیز و دیدن این شهر عجیب و غریب که روی آب بنا شده و در خیابانهایش آب جاری است، تصوری محال و دور از دسترس بود و گمان نمی کردم که روزی از نزدیک شهر تاجر ونیزی را ببینم اما حالا ونیز در برابرم بود.
رحمتی پرسید که گردش با قایق را می پسندیم یا پیاده روی را که پاسخ دادیم تا پاهایمان توان دارد قدم زنان با حال و هوای بافت شهری ونیز آشنا شویم و وقتی خسته شدیم مسیر بازگشت را با قایق بازگردیم. بنا بر این در میان کوچه پس کوچه های بزرگترین بخش خشکی در جزیره راهی شدیم. هوای آفتابی به کمکمان آمده بود و می گفتند این آفتاب بدون ذره ای بارندگی در این فصل از سال در ونیز از عجایب است!
گویی در قرن ها پیش هستی و هر آن ممکن است در یکی از این کوچه های دنج و خلوت و دیدنی با مارکوپولو رو به رو شوی. حضور پرشمار مرغان دریایی و کبوترها، وجود انواع قایق های باریک و تزیین شده، پل های متعدد و جالبی که پیوند دهنده برخی کوچه ها هستند، نمادهای فستیوال های ونیز و ماسک های بالماسکه، چندین کلیسا و بنای تاریخی با معماری جالب توجه و... مناظری بدیع و جذاب را برابرت می نهند.ونیز
ونیز که به علت پرشمار بودن آثار تاریخی و هنری اش و نیز به خاطر شکل و شمایل و ویژگی های عجیب و شگفتش در فهرست میراث جهانی یونسکو قرار گرفته و هر سال میلیون ها گردشگر را به بازدید از خود فرامی خواند، از مجموعه بیش از یکصد جزیره تشکیل شده است که برخی از این جزایر با پل به هم پیوسته اند و برخی جدا از همند.
در میان کوچه ها و محوطه های جزیره تخته چوب هایی با پایه هایی فلزی روی هم چیده شده بود که راهنما توضیح داد به هنگام بالا آمدن آب، این تخته ها را در امتداد هم می چینند و مردم از روی آنها می گذرند. وجود پرشمار سگ هایی در اندازه و رنگ و نژادهای مختلف نیز که در کنار صاحبانشان در حرکت بودند چشمگیر بود. در یکی از محوطه های بزرگ در برابر یکی از کلیساها، سگی درشت جثه برای تخلیه خود درنگی کرد و پیرمردی که همراهش بود کیسه ای نایلونی از جیب به درآورد و مدفوع سگ را از سطح زمین برداشت و با خود برد (سگ داشتن به جای خود اما حفظ پاکیزگی شهر هم به جای خود!).
در ونیز خودرو وجود ندارد و قایق های پهلو گرفته در کنار خانه ها چشم اندازی متفاوت از دیگر شهرهای جهان را پدید می آورند. در این شهر تاکسی و اتوبوس شهری هم در هیبت قایق های کوچک و بزرگ خودنمایی می کند و حتی نیروهای پلیس یا آتش نشانی هم از قایق های موتوری استفاده می کنند.
در پیاده روی، به میدان اصلی شهر که "سن مارکو" نامیده شده است رسیدیم. محوطه ای مستطیل شکل و مسطح که چهار ضلع آن را ابنیه ای بزرگ با معماری ویژه فراگرفته است و در میانه آن کبوتران پرشماری در آمد و شدند و باید مراقب باشی آنها را از فرط فراوانی زیرپا له نکنی! و آب هم گاه به شکل محسوسی در میانه میدان بالا می آید.
چشم اندازی زیبا و فرصتی مناسب بود برای دمی نشستن و گلویی تازه کردن و جذابیت های مناظر را بلعیدن!




21/1/91
8:15 صبح

با قطار به سوی ونیز

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: سفرنامه

با قطار به سوی ونیز


یادداشت‌های پراکنده از دیدار با کشور چکمه پوش (بامداد روز سوم)


شامگاه روز دوم سفر تا نیمه شب به ارتباط اینترنتی و ارسال اخبار و تصاویر افتتاحیه نمایشگاه به تهران گذشت و بامداد روز سوم باید راهی ونیز می شدیم.
قطار نقش اصلی ترین وسیله حمل و نقل بین شهری را در ایتالیا برعهده دارد و وقتی به همراه آقای میرمهدی به ایستگاه راه آهن ورونا رسیدیم، گروه های مختلف کارمندان، کارگران و دانشجویان در آمد و شد بودند. چند باجه برای دریافت بلیت به شیوه الکترونیکی و با کارت های اعتباری وجود داشت و افراد مسن و یا کم دانش تر از باجه های دیگری بلیت را به شیوه دستی تهیه می کردند.
با آقای میرفخرایی (مسوول دفتر همکاری های تجاری و فرهنگی ایران و ایتالیا) که پیشتر بلیت برایمان تهیه کرده و تا راه آهن همراهیمان کرده بود وداع کردیم و در یک بامداد سرد پاییزی و پیش از آنکه آفتاب رخ بنماید سوار قطاری شدیم که از میلان راهی ونیز بود و ما در میانه راه مسافرش بودیم.
قطارها برای اتصال شهرهای مختلف ایتالیا به یکدیگر و حتی به دیگر شهرهای اروپا پرتعداد و در سرعت های مختلف و با بهای بلیت متفاوت در گذرند. قطاری که ما را به ونیز می رساند، یورو استار سریع السیر بود و برای رفت و برگشت بهایی 40 یورویی داشت.
در واگن شماره 7 به گپ و گفت با آقای میرمهدی و سیاحت مناظر بیرون سرگرم بودم که به ایستگاه شهر وینچنزا رسیدیم و جوانی ایرانی (رحمتی) به ما پیوست تا راهنمایمان در ونیز باشد. می گفت چندسالی است که به همراه برادرش برای کار به ایتالیا آمده و حالا در وینچنزا به کار آهن سرگرم است.
مناظر بیرونی ترکیبی بود از کوه، دشت، درخت، کارخانه و گرافیتی های متعددی که بر دیوارها رخ می نمود و یادآوری می کرد که ایتالیا کشور گرافیتی است. مناظر درونی هم عبارت بود از مسافرانی که برخی هنوز در چرت بامدادی بودند، شماری که لپ تاپی بر میز مقابلشان نهاده و با آن سرگرم بودند، گروهی که به گپ و گفت با هم مشغول بودند و تعداد پرشمارتری که کتابی در دست غرق در مطالعه بودند.
یکی از نکات جالبی که در این قطارسواری با آن مواجه شدم این بود که نه در ایستگاه راه آهن ورونا و نه در طول سفر و نه در ایستگاه مقصد کسی یا دستگاهی برای کنترل بلیت نبود و اگر بدون خرید بلیت هم سوار بر این قطار شده بودیم، باز به مقصد می رسیدیم. (البته رحمتی گفت که گاه به صورت تصادفی این کنترل صورت می پذیرد و اثبات تخلف برابر خواهد بود با نشان دار شدن گذرنامه و تا مدتی باید قید اخذ ویزا از کشورهای اروپایی را زد!).
نکته جالب دیگر ورود دختران خردسال و زنانی به واگن بود که مشابه همتایان ایرانی خود که در ایستگاه های پلیس بین راه و یا توقفگاه های اتوبوس ها سوار شده و ادعیه یا قرآنی را در برابر مسافران می نهند و طلب پول می کنند، اینان نیز برگه هایی را که عباراتی ایتالیایی روی آنها درج شده بود روی میز مقابلمان نهاده و تا انتهای واگن رفتند و در مسیر بازگشت طلب پول می کردند! (که البته خیلی زود از سوی مهماندار واگن عذر اینان که رحمتی "کولی" می خواندشان خواسته شد).
پس از یک ساعت قطارسواری، به ونیز رسیدیم. بزرگترین شهر بدون خودرو دنیا!




19/1/91
7:44 صبح

دیدار با روم باستان با همراهی گدایان امروزی

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: سفرنامه

دیدار با روم باستان با همراهی گدایان امروزی


یادداشت‌های پراکنده از دیدار با کشور چکمه پوش (پسین روز دوم)


نمایشگاه در روز نخست چندان آمد و شدی به خود نمی دید و فرصت مناسبی بود برای قدم گذاردن در سطح شهر و آشنایی با ورونا و سر زدن به فروشگاه های احتمالی فرش در این شهر. پس با پرداخت 7 یورو با تاکسی از محل نمایشگاه که در جنوب غربی شهر واقع است به بافت قدیمی شهر و میدان برا   (Piazza Bra) در شمال شرقی ورونا رفتم.
شهر ورونا با جمعیت نزدیک به 300 هزارنفری در ناحیه "ونتو" و در کنار رود "آدیگه" واقع شده است که قرار داشتنش بین دو شهر توریستی و تجاری "ونیز" و "میلان" و نیز گذرگاه "برنر" که نقطه پیوند ایتالیا با اروپای مرکزی است، آن را به مرکز مهم تجاری و راه آهن بدل کرده است.
ورونا تا چند دهه پیش از میلاد مسیح از آن رومیان بوده و همچنان آثار و ابنیه رومی در آن به چشم می خورد. در سده پنجم میلادی ژرمن ها این شهر را به دژی نظامی بدل ساختند و سپس در قرن 12 ورونا به شهری آزاد تبدیل شد. اوج پیشرفت سیاسی و هنری شهر در سده چهاردهم و پس از فتح آن توسط ونیزی ها بوده است تا بعدها که توسط قوای ناپلئون فتح شد و در سده نوزدهم نیز طعم اشغال از سوی اتریشی ها را چشید و در نهایت در سال 1866 بخشی از پادشاهی ایتالیا به شمار آمد.
با وجود آسیب های فراوانی که به هنگام جنگ جهانی دوم به ورونا وارد آمده است، همچنان یکی از سالم ترین آمفی تئاترهای برجامانده از امپراتوری روم (قرن یکم میلادی) در بافت مرکزی این شهر قرار دارد و وجود چند قلعه باستانی، قدیمی ترین ساختمان تئاتر اروپا و نیز خانه ژولیت (معشوقه رومئو) جذابیت توریستی خاصی را برای این شهر تدارک دیده است.
ورونا تولیدکننده منسوجات، ماشین آلات، کاغذ، محصولات غذایی و همچنین کفش است و البته اقتصادش افزون بر این موارد از گردشگری رونق یافته است و حضور پرشمار گردشگرانی با ملیت های مختلف که به شهر عشاق گام نهاده بودند، تأیید کننده این نکته بود.
در حالیکه احساس می کردم به فضای روم باستان و یا به دکور یکی از فیلم های سینمایی تاریخی گام نهاده ام و هر لحظه در انتظار دیدار گلادیاتورهای تنومند و یا سربازان رومی بودم، آهسته و آرام در آن گستره کهن قدم می زدم و سعی داشتم آنچه می بینم را به درستی ثبت و ضبط کنم.ورزشگاه (آمفی تئاتر باستانی ورونا)
گروهی از جوانان در محوطه ورزشگاه یا آمفی تئاتر باستانی گویا به رقابتی سرگرم بودند که تا رسیدن من به آنجا پایان یافته بود و شادی های پس از رقابت را با خود به خیابان آوردند. فرد برنده در حالیکه حلقه گلی به سبک رومیان باستان بر سر داشت و بطری مشروبی به عنوان جایزه در دست، بر دوش همراهانش حمل می شد و فریاد شادی شان همه را خیره به ایشان ساخته بود.
نوشتن از هر یک از بناهای تاریخی این محوطه و گردشگرانی که در رفت و آمد بودند فرصت جدایی می طلبد اما فعلاً از گدایانی می نویسم که در مدت حضور در ایتالیا فراوان دیدمشان که نه گدایی می کنند و نه عجز و لابه. نه ژنده پوش و ژولیده اند و نه رهگذران را آزرده خاطر می کنند. گدایانی که هنر، پوشش و یا شیرین کاری خاصی را عرضه می کنند و عابران با خرسندی پولی در برابرشان می نهند.
این گونه از گدایی را پیشتر بر صفحه تلویزیون دیده بودم اما حالا از نزدیک فردی را می دیدم که با کشیدن پوششی طلایی رنگ بر خود در هیبت فرعون مصر درآمده و یا دیگری که روکشی سفید بر اندام خود دارد و به شکل مجسمه آزادی خودنمایی می کند. دقایق متمادی و بلکه چند ساعت بی اندک حرکتی در نقش مجسمه ای ساکن در آمده و رهگذران برای این هنرنمایی و مهارت پولی را روانه ظرفی می کنند که در برابرشان نهاده شده است.
گدای دیگری بود که روی هوا چهارزانو نشسته بود و فقط دستی بر عصا داشت و رهگذران متعجبانه نگاهش می کردند و برخی برای غلبه بر تردید خود دستشان را از بین او و زمین حرکت می دادند تا تکیه گاهی نامرئی را کشف کنند. و گدای دیگری که با سوتکی در دهان حرف های طنزآمیز می زد و در نقش خردسالی شیرخواره با رهگذران شوخی می کرد، به مردان پاپا می گفت و به دختران چشمک می زد و با بچه ها عکس یادگاری می گرفت و... مایه خنده و شادی عابران را فراهم آورده بود و با خرسندی و اشتیاق برایش سکه ای می انداختند تا خود را لوس کند و دست برچشم نهاده و ادای شرمندگی را دربیاورد.
به یاد گداهای خودمان افتادم که ضجه و ناله شان آزارت می دهد و از سر اکراه یا برای رهایی از چسبندگی مفرطشان دست در جیب می کنی!




15/1/91
9:18 صبح

بفرمایید ناهار ایتالیایی

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: سفرنامه

بفرمایید ناهار ایتالیایی


یادداشت‌های پراکنده از دیدار با کشور چکمه پوش (روز دوم)


می گفتند بهترین سرآشپز ایتالیا عهده دار پذیرایی مهمانان نمایشگاه است و وقتی مقامات محلی با اشتیاق به گپ و گفت با آشپزها پرداختند و خبرنگاران دور آنان حلقه زدند، باورم شد که این یک ضیافت معمولی نیست.
حاضران در ضیافت، همان مقامات محلی به همراه چند تن از خبرنگاران بودند و غرفه داران را به این مهمانی راهی نبود اما ایرانیان را با آغوش باز به عنوان تنها حاضران غیر اروپایی پذیرفتند و تا آنها سرگرم گفت و گو با آشپزها بودند ما به سراغ میز پیش غذا رفتیم.
پیش غذا عبارت بود از قطعات هم اندازه و همسان سرخ شده میگو، مرغ و ماهی به همراه چیزی شبیه به کوکو سبزی خودمان و البته با همراهی 3 نوع سوپ که یکی سرشار از نخود بود، دومی به آش شله قلمکار خودمان شبیه بود که اندکی رقیق تر و البته دارای اندکی سبزی بود و سومی هم به پوره سیب زمینی می مانست که زیاده از حد شل شده باشد و طعم تند فلفلش غوغا می کرد.
نوعی برنج پخته شده به سبک ایتالیایی هم کامل کننده پیش غذا بود که طعمی شیرین و رنگی زرد داشت.
دور میز که استقرار یافتیم، منوی نوشیدنی ها توجهم را جلب کرد. نوشیدنی را باید از روی این فهرست پرتنوع انتخاب می کردی که همراهان ایتالیایی ام از گران قیمت بودن این فهرست خبر دادند که هر بطری از آنها 50 تا 60 یورو قیمت داشت و البته من آب سفارش دادم و بس.
تا خبرنگاران دور سرآشپز را خلوت کنند، به سراغ میز پنیرها رفتیم. انواع گونه گونی از پنیر در اندازه ها و شکل و شمایل مختلف و در طیف های رنگی گوناگونی که از سفید تا زرد و کرم را شامل می شد به چشم می خورد. از پنیری سفت و سخت که به قطعات کشک می مانست (که می گفتند چندساله است و البته خیلی هم خوشمزه بود) تا پنیری تازه که با اندکی فشار گویی شیر از آن خارج می شد. چشیدن طعم انواع پیش غذا و ناخنک زدن به انواع پنیرها دیگر جایی برای خوردن غذای اصلی باقی نگذارده بود و کاملاً احساس سیری می کردم.در ضیافت بهترین سرآشپز ایتالیا
می گفتند که این سرآشپز در جشنواره غذای ایتالیا رتبه برتر را کسب کرده، در غذای اصلی در مسابقات فلورانس برنده شده، در رقابت های ... و حالا بوقلمونی درشت جثه را بریان کرده و انواع فیله های کباب شده را در برابر نهاده و شکم سیر شده ما را به سخره گرفته بود.
تا دیگر مهمانان اندک اندک غذای خود را به پایان برسانند، این سو و آن سو چشم می گرداندم و در رفتار و آداب خوردن و نوشیدنشان کنجکاو شده بودم. تازه متوجه جوان سپیدپوشی شدم که در این مدت پیانو می نواخت و آن سوتر میزی بود که کیک ویژه نمایشگاه و شیرینی های متنوعی که دستپخت همان سرآشپز بود بر آن جلوه گری می کرد.
غذا خوردن همراهان که به پایان رسید، با وجود سیری روانه شدیم به سوی دسرها و شیرینی ها که البته انواع چای و قهوه نیز همراهی اش می کرد. از میان چای های کیسه ای با طعم ها و رنگ های مختلف، چای لیموی انگلیسی را برگزیدم و چند قطعه کوچک در حد چشیدن از شیرینی ها را ضمیمه آن کردم.
با یک حساب سرانگشتی می شد گفت که هزینه ناهار هر نفر در این ضیافت دست کم 200 یورو بود و جالب آنکه اگر کل مراسم افتتاحیه و بازدید از نمایشگاه یک ساعت به طول انجامید، ضیافت ناهارشان کمینه 2 ساعت زمان برد!




14/1/91
9:58 صبح

افتتاحیه ای کوتاه و ایستاده

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: سفرنامه

افتتاحیه ای کوتاه و ایستاده


یادداشت‌های پراکنده از دیدار با کشور چکمه پوش (روز دوم)


پس از صبحانه ای تقریباً مفصل و گپ و گفتی ارزشمند با آقای میرمهدی (از تولیدکنندگان و صادرکنندگان فرش قم) ، هنوز فرصتی تا گشایش نمایشگاه باقی بود و به اتاق بازگشتم و با سفارش اینترنت یک ساعته (به بهای 3 یورو) اخبار حوزه فرش و اقتصاد را رصد و ایمیل هایم را چک کردم.
از پذیرش هتل درخواست تاکسی کردیم و دقایقی بعد بانوی زیبارویی سوار بر تویوتایی شاسی بلند به استقبالمان آمد ما را به نمایشگاه (فی یرا/Fiere  ) رساند و 11 یورو (با تلفظ آنان: ای رو) طلب کرد. به محل نمایشگاه که نزدیک می شدیم، گروه های پرتعداد نوجوانان و جوانانی را می دیدیم که در کناره خیابانها در حرکت بودند و چیزی شبیه دسته های راهپیمایی را تداعی می کردند. از بانوی راننده پرسیدم چه خبر است؟ اینان به مدرسه و دانشگاه می روند یا به تظاهرات؟ که پاسخ داد نمایشگاه ویژه معرفی مشاغل برپا شده است و این گروه ها برای بازدید از این نمایشگاه و انتخاب آگاهانه شغل و رشته تحصیلی راهی آنجا هستند.
با ارایه کارت مهمان ویژه وارد نمایشگاه شدم. نمایشگاهی که بهای بلیت ورودی آن با یک وعده ناهار یا شام 100 یورو و بدون پذیرایی 35 یورو بود و آشکار است که مخاطبش را از میان مایه داران برمی گزید.
این نمایشگاه هرساله در یکی از شهرهای شمالی ایتالیا برگزار می شود و برترین برندها و نام های تجاری کالاهای لوکس اروپایی در آن حضور می یابند. انواع خودروهای لوکس، قایق های شخصی، کیف و کفش و پوشاک دست دوز، جواهرات، سونا و جکوزی، تزیینات و دکوراسیون داخلی منازل و... از جمله مواردی است که برای نمایش و فروش در این نمایشگاه عرضه می شود و امسال مرکز نمایشگاهی ورونا در 3 سالن ویژه خود این محصولات را در 3 بخش آثار کلاسیک (Classico) ، ابتکاری(Innovativo) و زرق و برق دار (Flamboyat) به نمایش درآورده بود.مقامات محلی ایتالیایی در غرفه های ایرانی
این اشاره هم خالی از لطف نیست که ایتالیا از نظر توسعه اقتصادی به دو منطقه شمال و جنوب تقسیم می شود که نیمه شمالی از پیشرفته ترین مناطق اقتصادی، صنعتی و تجاری اروپا به شمار می آید و از همین رو شهرهای شمالی این کشور به میزبانی چنین نمایشگاه هایی برگزیده می شوند.
آیین گشایش نمایشگاه رآس ساعت 11 به صورت ایستاده در فضای باز ورودی سالن اصلی برگزار شد. در این افتتاحیه کوتاه و سرپایی، خبری از سخنرانی های طولانی و مستمعانی پرتعداد نبود. شهردار ورونا، یکی از نمایندگان مجلس ایتالیا، نماینده استانداری ونتو، نماینده وزارت فرهنگ ایتالیا، رییس مراکز نمایشگاهی شمال ایتالیا و رییس نمایشگاه کالاهای لوکس هر یک در حد چند جمله مختصر نسبت به برگزاری چنین رویدادی ابراز علاقه کردند و سپس با بریدن روبان به بازدید از غرفه ها و پاسخ گفتن به پرسش های خبرنگارانی پرداختند که حضورشان پرشمار بود.
در فاصله این بازدید و تا رسیدن به غرفه های فرش ایرانی تلاش کردم با تک تک این مقامات گپ و گفتی داشته باشم و درباره فرش دستباف کشورمان، ویژگی های منحصر به فرد آن و چگونگی تعامل و همکاری در بهره گیری از ظرفیت های دوسویه برای عرضه فرش ایرانی به مخاطبان ایتالیایی رایزنی کنم. (و البته ناگفته نماند که دوست همراهی که خود علاقه مند به فرش ایرانی بود سهمی به سزا در ترجمه مطالب به زبان ایتالیایی داشت).
مقامات محلی که از برابر دیگر غرفه های حاضر در نمایشگاه به سرعت عبور می کردند، در غرفه های ایرانی درنگ کرده و زبان به تحسین دستبافته های کشورمان گشودند و کتابی سه زبانه و مزین به تصاویر بافته های کهن سرزمینمان را پیشکش ایشان کردم.
انگار بازدید از همین سالن اصلی برای مقامات کفایت می کرد که پس از گرفتن چند عکس یادگاری در غرفه های ایرانی، راهی ضیافت ناهار شدند.




8/1/91
8:10 صبح

پا نهادن در چکمه

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: سفرنامه

پا نهادن در چکمه


یادداشت‌های پراکنده از دیدار با کشور چکمه پوش (پسین روز نخست)


سال های تحصیل در مدرسه به شدت علاقه مند به حل جدول کلمات متقاطع بودم و در میان انواع نشریاتی که می خریدم و می خواندم، نشریات ویژه جدول به وفور یافت می شد. در کنار "ویتامین جدولی" و "جوی خون" و "مایع حیات" و "عدد پیاده" و ... یکی از پرسش هایی که فراوان در جداول دیده می شد نام "کشور چکمه پوش" بود.
آن زمان ایتالیا را به نقشه شبیه به چکمه اش می شناختم و به مارکوپولوی جهانگردش. بعدها که فیزیک خواندم، ایتالیا را به برج کج پیزا و آزمایش های گالیله اش می شناختم. بعدترها که به عالم هنر آمیختم ایتالیا را به داوینچی اش شناختم و هنرنمایی های میکل آنژش و البته سینمای نامدار آن دیار. کمی بعدترها ایتالیا را با لاجوردی پوشان فوتبالش شناختم و مالدینی و باجو و توتی. خیلی بعدترها که با حواشی دنیای سیاست آشنا شدم ایتالیا را با ماکیاولی شناختم و حاشیه سازی های برلوسکونی.... و حالا قرار بود ایتالیا را از نزدیک و با دیده ها و یافته های خود بازشناسم.ایتالیا
این کشور در جنوب اروپا و در همسایگی اتریش، فرانسه، اسلوونی و سوئیس واقع شده و مساحتی نزدیک به یک پنجم ایران ما دارد. ایتالیا 20 ناحیه (استان) دارد و من عازم شهر "ورونا" در استان "ونتو" در شمال این کشور بودم که شهری گمنام برای من بود و بعدها دانستم برای اروپاییان به شهر عشاق معروف است و شهره آفاق.
به محض ورود به فرودگاه ورونا با دریافت یورو از دو دوستی که به استقبالم آمده بودند سیم کارت تلفن خریدم (5 یورو بابت سیم کارت و 5 یورو برای شارژ) و سپس بی درنگ راهی نمایشگاهی شدیم که قرار بود صبح فردا به صورت رسمی گشایش یابد: "نمایشگاه کالاهای لوکس".
غرفه ها در حال چینش و آماده سازی نهایی بودند و برای کمک به ایرانیان حاضر در نمایشگاه دست به کار شدم. 3 غرفه از آن ایرانیانی بود که فرش هایی را از ایران راهی ورونا کرده بودند و 3 غرفه هم به ایرانیان مقیم ایتالیا اختصاص داشت.
ویژگی های نمایشگاه، نور، خدمات، امنیت، سازه ها و... را باید مفصل تر بازنوشت که خود شرح و بسط جداگانه ای می طلبد اما این نخستین حضور فرش ایرانی به گونه ای مستقل و ویژه در نمایشگاه کالاهای لوکس اروپا بود که به نمایشگاه میلیونرها شهره است و از این رو کوشش داشتیم چیدمانی زیبنده و جذاب تدارک دیده شود که البته توفیق تاحدی حاصل شد.
شب هنگام خسته از دو روز کم خوابی و مسیر طی شده، نایی برای شام خوردن هم باقی نمانده بود و در نتیجه راهی هتل شدم، حمام کردم و خوابیدم.




7/1/91
8:11 صبح

بر فراز آلپ

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: سفرنامه

بر فراز آلپ


یادداشت‌های پراکنده از دیدار با کشور چکمه پوش (روز نخست)


دیگر مسافران به آسانی و با قرار دادن بلیت روی دستگاه از گذرگاه مخصوص در سالن فرودگاه می گذشتند و مسیر سوار شدن به هواپیما را می پیمودند اما بلیتی که در ایران برای من صادر شده بود فاقد بارکد بود و ناگزیر مأمور آسوده خاطر لوفت هانزا را به یاری فراخواندم تا کارت پروازم را به صورت دستی ثبت کند.
با گذر از دالانی تنگ و آسانسوری که به طبقه پایین می رفت، سوار بر اتوبوس شدیم و به هواپیمای شرکت دولومیتی   (Air Dolomiti) ایتالیا رسیدیم که اکنون به یکی از شرکا (یا بهتر بگویم اقمار) شرکت لوفت هانزا بدل شده است.
سوار شدن بر اتوبوس نوید فضایی متفاوت را می داد که ورود به هواپیما آن را کامل کرد. به ناگاه زبان اصلی از آلمانی به ایتالیایی دگرگون شد و رنگ غالب از زرد(مایل به نارنجی) به سبز(فیروزه ای) تغییر یافت.
مهمانداران سبزپوش مسافران را دعوت به نشستن بر صندلی های سبز می کردند و خلبان نخست به زبان ایتالیایی و سپس به زبان انگلیسی خوش آمد گفت. نوبت به راهنمایی های مهماندار برای امنیت پرواز که رسید، به ترتیب از 3 زبان ایتالیایی، آلمانی و سپس انگلیسی بهره برد.
گذر از بلندای آسمان آلمان به ایتالیا یعنی عبور از فراز رشته کوه های آلپ و سیاحت چشم انداز عمومی قاره سبز. کوهستان آلپ در مرکز اروپا واقع شده و بخشی از جغرافیای کشورهای آلمان، اتریش، سوئیس، فرانسه،... و ایتالیا را دربرگرفته است.
این کوهستان شاید با کارتون "بچه های کوه آلپ" و ماجراهای آنت، لوسین و دنی و یا کارتون "بچه های مدرسه والت" با ماجراهای انریکو، گالونی، فرانچی و... برای ما بیشتر شناخته شده باشد تا حد و مرز جغرافیایی و ارتفاع از سطح دریا اما به هر روی شاید یادآوری این نکته خالی از لطف نباشد که بلندترین قله این رشته کوه "مون بلان" است که با ارتفاع 4810 متر، جایی میان فرانسه، ایتالیا و سوئیس قرار گرفته است.
زیر پا فراوان بود مستطیل هایی در اندازه های مختلف که طیف های گوناگونی از رنگ سبز را به تصویر کشیده بودند و وقتی هواپیما در سطح پایین تری پرواز می کرد ساختمان ها و خانه هایی با سقف های شیروانی را می شد دید که مدام حضور بر فراز قاره بارانی و سبز اروپا را گوشزد می کردند.
ساعت آغاز پرواز به وقت فرانکفورت 15/13 بود و مدت پرواز هم حدود یک ساعت و نیم. مهمانداران در پذیرایی نخست ساندویچ کالباس آوردند که دانه هایی شبیه به گردو و پسته در نانش بود (که نخوردم) و در نوبت بعد انواع نوشیدنی و شکلات آوردند که با آغوش باز به استقبال چای رفتم و دو لیوان طلب کردم. ساعت های پیاپی بدون چای سر کردن از دشواری های روزگار است(!) و خیلی زود سردرد به سراغم آمده بود.




6/1/91
8:8 صبح

درنگ در فرودگاه فرانکفورت

به قلم: حمید کارگر ، در دسته: سفرنامه

درنگ در فرودگاه فرانکفورت


یادداشت‌های پراکنده از دیدار با کشور چکمه پوش (روز نخست)


فرانکفورت از مهمترین شهرهای اقتصادی قاره اروپا به شمار می آید و شاید از همین روست که فرودگاه این شهر با واقع شدن در قلب اروپا شهرت و گسترش چشمگیری یافته است. این فرودگاه بزرگترین مرکز حمل و نقل هوایی در آلمان و سومین فرودگاه بزرگ اروپاست و من حالا جای گرفته در هواپیمای بویینگ 747 شرکت لوفت هانزا، بر فراز آسمان این فرودگاه بودم.(+)
لوفت هانزا بزرگترین شرکت هواپیمایی آلمان است که در حمل مسافر پس از ایرفرانس در اروپا دومین است و در جهان پنجمین و اکنون مرا به مهمانی فرودگاهی می برد که نمایندگان ایرانی اش گفته بودند از آنجا برخواهم گشت (و بهتر بگویم برگردانده خواهم شد!).
از دالان ها و مسیر طولانی فرودگاه برای رسیدن به بخشی که جا به جایی خطوط پروازی و پیوند از مسیری به مسیر دیگر رخ می دهد   (Connecting) گذر کردم تا رسیدم به گذرگاهی که گذربانش پلیس گذرنامه بود.
پرسید کجا می روی؟ گفتمش به ورونا در ایتالیا. پرسید برای چه کاری؟ گفتمش برای بازدید از نمایشگاه و معرفی فرش ایرانی. پرسید بعد از آن چه؟ گفتمش به ایران باز خواهم گشت. پرسید کی؟ گفتمش یک هفته بعد. این بار پرسید اگر برای کار تجاری می روی پس چرا ویزای توریستی داری؟ و تازه دانستم که مشکل کجاست و شگفتی از اینکه چرا هموطنان همزبانم در فرودگاه تهران نگفتند آنچه را باید می گفتند!
سعی کردم توضیحی قانع کننده برایش بدهم که در نمایشگاهی که گفته ام غرفه ندارم و تنها برای بازدید و اطلاع رسانی راهی آنجا می شوم تا اینکه سرانجام با تردید به گذر کردنم از برابرش رضایت داد و انگار به خیر گذشت!
حالا با آسودگی خاطر و آرامش بیشتری به سیاحت فرودگاه و سالن های خوش بر و رویش پرداختم و چون فرصت کافی تا پرواز بعدی باقی بود هر گوشه و کنار و هر فروشگاه و باجه ای را به دقت کنکاش می کردم. فروشگاه هایی که انگار به استقبال کریسمس می رفتند، دستشویی های بدون آب، عرضه رایگان مشهورترین روزنامه ها و هفته نامه های دنیا، اغذیه فروشی های گونه گون و چند ملیتی، نمایشگرهای بزرگ و پرشماری که حجم انبوه پروازهای فرودگاه را یادآوری می کردند و...
قرار بود صبح تا ظهر را مهمان فرودگاه باشم. به لطف انجام امور در دقیقه نود و همراهی بانک های ایرانی(!) حتی یک یورو در جیب نداشتم و در نتیجه نه به سراغ خوردن و نوشیدن رفتم و نه توانستم از اینترنتی بهره برم که برای یک ساعت اتصال به آن باید 4 یورو پرداخت می شد. ناگزیر به تورق سه نشریه "وال استریت ژورنال"، "فایننشال تایمز" و "یو اس ای تودی" سرگرم شدم و البته خیره به مردم گوناگونی که می آمدند و می رفتند و یا به انتظار نشسته بودند، تمرین جامعه شناسی و فرهنگ آموزی می کردم.